|
خانه ای برای زیستن
|

1. در چشم انداز برنامه بیست ساله توسعه ایران ( 1404) به استفاده از روشهای ابتکاری و میان بر برای تحقق هرچه سریعتر به آرمانهای اقتصادی توصیه شده است. این توصیه ها بار دیگر در الگوی سال نوآوری و شکوفایی تکرار شده است: روشهای میان بر.
2. آنچه بیش از هرچیز در کوششهای مثال زدنی دولت جدید مشاهده میشود؛ استفاده از همین روشهای میانبر است. راههای میانبری که نه تنها منجر به رفع سریع مشکلات سیاسی - اقتصادی کشور نشده است، بلکه خود بر بسیاری از بحرانها افزوده است. برای نمونه دولت در بدو فعالیت خود به منظور رفع مشکل بیکاری دست به اقداماتی زد: مانند حمایت از طرحهای زود بازده، مخارج استانی، انحلال سازمان برنامه و بودجه، کاهش سود تسهیلات بانکی و هزاران اقدام دیگر که بصورت خلاصه میتوان آنها را روشهای ابتکاری و میان بر نامید. این اقدامات نه تنها مشکل بیکاری را حل نکرده است بلکه به تورم فزاینده ای دامن زده است.
3. امّا بصورت کلی، منظور از روش میانبر چیست؟ به نظر نگارنده، مهمترین خصوصیت و مشخصه روشهای به اصطلاح ابتکاری و میانبر برای رفع مشکلات اقتصادی و سیاسی، غیرآکادمیک بودن آن است. بصورت خیلی واضح وقتی که سیستم پرتجربه برنامه ریزی کشور منحل میشود، روشهای علمی برنامه ریزی، سیستمهای امپریالیستی نامیده میشود و به مسئولین تاکید میشود که از روشهای بومی و میانبر پیروی کنند؛ مقصود نهایی این است که مدیران کشوری خود را مقید به روشهای آکادمیک نکنند.
4. امّا چرا در تمام سالهای بعد از جنگ، حدود بیست سال، سیاستمداران و مدیران کشور ما برای رفع مشکلات اقتصادی به دنبال روشهای میانبر و ابتکاری بوده اند؟ چرا هیچگاه این روشهای میانبر به نتیجه نرسیده است؟
به نظر میرسد که مهمترین علّت عدم استفاده از روشهای آکادمیک توسط مدیران دولتی و حکومتی، بیسواد بودن آنها است. سخنرانی مدیران ارشد، وزیران دولت، نماینده های مجلس و بعضاً رئیس جمهور کشور، گاهاً مانند وراجیهای معلم یا استادی میماند که تمام مدت کلاس را به خاطره تعریف کردن میگذراند. خاطره میگوید تا در مورد مطالب کتاب مورد سوال قرار نگیرد. چرا؟ چون تو باغ نیست.
پاسخ به سوال دوم نیز آشکار است. چنانچه امکانیت حضور و موفقیت یک روش میان بر وجود میداشت، روند تجربی علم به آن دست پیدا میکرد و در صورت اثبات عملی، در دانشگاهها تدریس میشد و بنابراین خود به روشی آکادمیک تبدیل میشد. از آنجایی که به احتمال بسیار قوی دانشمندان و استادان دانشگاههای سراسر جهان، باهوشتر و زیرک تر از مدیران و مسئولین کشور ما هستند؛ بنابراین احتمال وجود داشتن روشهای بهتر و سریعتر ایرانی موسوم به میان بر بسیار بسیار ضعیف است.
5. روشهای و الگوهای توسعه آکادمیک، با وجود آنکه مطابق با روش تحقیق و تحقق اثباتی و آکادمیک امکانیت خود را به اثبات رسانیده اند ولی دچار ضعفها و مشکلاتی بوده اند که به این ترتیب با افکار انتقادی و اصلاحی مواجه شده اند. به طور قطع فضای دانشگاه و آکادمی جایی برای همین رفع اشکالها نیز بوده است. امّا انتقاداتی که بعضاً به روشهای جریان اصلی وارد شده است (که عموما در حد مباحث دانشگاهی بوده است) دستآویز سیاستمداران کشور ما میشود که فلان روشها در کشورهای غربی نیز مورد قبول نبوده است. مثل اینکه هر روز تعداد آدمهای بدبخت اروپا و امریکا از تمامی رسانه های حکومتی اعلام میشود، امّا اعلام تعداد کسانی که در اثر مشکلات اقتصادی در ایران دست به خودکشی و خودفروشی میزنند ممنوع است و ...
همینجاست که بحث و بررسی افکار انتقادی در کشور ما که پتانسیل بسیار بالایی در روش گریزی دارد، بسیار حساس و پردامنه است. وقتی که بر بالای منبر افکار انتقادی می ایستیم، می بایست مراقب سوء برداشتها و سو استفاده های آقایان هم باشیم. لااقل یک راه عملی ارائه کنیم.
سه سال پیش در همایشی شنیده بودم که روشهای مدیریتی سنتی و آکادمیک مانع اصلي پیشرفت سریع کشور است. سخنران محترم بدون آنکه حتی به یک نمونه عملی و واقعی اشاره کند، شکلگیری یک مدیریت تجولگرا، مدیریتی که همه را شگفت زده کند، مدیریتی که تصمیمات یکباره و غیرمنتظره بگیرد را راهکار برونرفت از باتلاق اقتصادی و سیاسی کشور میدانست. پس از سه سال از آن سخنرانی، احمدی نژاد تبلور همه آن ایده های غیرآکادمیک و انتقادی است. با این وجود همچنان رئیس جمهور را عامل همه مشکلات میدانید؟
6. دوست خوبم ، اوهام، آنچنان از خرگوش تعریف کرد که حیفم می آید روش میان بر را به روش خرگوشی تعبیر کنم. چه بسا که روشهای آکادمیک لاک پشتی نیست.
7. آیا روشهای آکادمیک غیر غربی هم وجود دارد؟ به نظر بنده خیر.
گاهی اوقات در تقابل با افکاری قرار میگیرم که از روشهای علمی بومی ایران سخن به میان می آورند و در این بین به دانشمندان ایران هم اشاره میکنند. شخصاً فکر میکنم که روش ایرانی اداره کردن حرمسرا هم که چند قرن در تخصص ما ایرانیان بوده است، با توجه به تهاجم فرهنگی دیگر چندان کارآمد نیست.

۱. در فيلم Match Point ساخته وودي آلن، يك تنيسباز تقريباً حرفهاي كه از زندگي ورزشي و شركت در مسابقات مختلف خسته شده است، به لندن ميآيد و در آنجا مربي تنيس ميشود. يكي از شاگردان او پسر يك لرد انگليسي است. در اين بين او با خانواده لرد آشنا ميشود و رابطه نزديكي با دختر اين خانواده پيدا ميكند. او در نهايت با دختر لرد ازدواج ميكند و در پي آن به يك مدير ثروتمند تبديل ميشود. امّا تمام مسئله اينجاست كه تنيسباز جوان داستان، به نامزد پيشين پسر لرد علاقهمند ميشود و با وي رابطهاي عاشقانه پيدا ميكند. در نتيجه اين رابطه نامشروع، معشوقه او آبستن ميشود. قهرمان داستان كه موقعيت خود را در خطر ميبيند، معشوقه خود را به قتل ميرساند. در نقشهاي كه براي كشتن معشوقه حامله ميكشد، مجبور به قتل زن پير سرايدار نيز ميشود. پليس به تنيسباز سابق و مدير ثروتمند جديد مظنون ميشود امّا به دلايل جالبي كه حاكي از شانس قهرمان داستان است، وي تبرئه ميشود. روح معشوقه و روح پيرزن سرايدار نزد تنيسباز جوان ميآيند و او را خطاب قرار ميدهند. او با صراحت پاسخ هر دو را ميدهد و با علاج عذاب وجدان خود به زندگي شيريني كه با دختر لرد در پيش دارد به پيش ميرود.

۲. در فيلم بيگانگان در قطار ساخته آلفرد هيچكاك، يك تنيسباز تقريباً حرفهاي كه چندان تمايلي به تداوم زندگي ورزشي ندارد و بيشتر مايل به ورود در سياست است با دختر يك سناتور امريكايي آشنا ميشود و قصد دارد تا با او ازدواج كند. امّا در اين راه ابتدا مجبور است تا از معشوقه و همسر پيشين خود طلاق بگيرد. امّا معشوقه سابق حاضر به اين كار نيست و تلاشهاي تنيسباز براي راضي كردن او بينتيجه ميماند. تنيسباز در اين رابطه با دختر سناتور صحبت ميكند و ميگويد كه " دلش ميخواست تا با دستهايش معشوقه پيشين را خفه كند." امّا ماجرا از اينجا آغاز ميشود كه تنيسباز در قطار با مردي غريبه آشنا ميشود. مرد غريبه پيشنهاد ميكند كه به عنوان شخصي ناشناس به معشوقه پيشين او نزديك شود و او را به قتل برساند و در ازاي آن، تنيس باز نيز ناپدري اين مرد غريبه را بكشد. هرچند قهرمان داستان اين شرط را نميپذيرد ولي مرد غريبه، معشوقه سابق تنيسباز را با دستهايش خفه ميكند. پليس به تنيسباز مظنون ميشود ولي در نهايت خود مرد غريبه به عنوان قاتل به دام ميافتد. و تنيسباز به زندگي شيريني كه با دختر سناتور در پيش دارد به پيش ميرود.
۳. در رمان جنايت و مكافات، اثر داستايوفسكي، همانطور كه همه شما بهتر از نگارنده ميدانيد؛ مرد جواني، زن هرزه و رباخواري را ميكشد. پليس به او مظنون ميشود امّا نميتواند جرم را ثابت كند. جوان بيچاره عذاب وجدان را تاب نميآورد و به جنايت اعتراف ميكند. او دوره مكافات را به سيبري ميرود در حالي كه ميتوانست زندگي شيريني را در پيش بگيرد.
۴. در عبور از اين سه گفتار به نظر ميرسد، نوعي تغيير و تحول در موضوعيت وجدان پديدار شدهاست. در دوره قديم، عذاب وجدان مرد جواني را به اعتراف و مكافات ميكشاند. در دوره بعد، مرد جوان با شستن دستها (به تعبير هيچكاكي) از عذاب وجدان در امان ميماند. در دوره جديد، به صورت كلّي موضوعيت عذاب وجدان در مقابل اهداف مرد جوان از معنا تهي ميشود.
۵. شايد اين تغيير در زندگي همه ما به نوعي ملموس باشد. در گذار آينده شايد به وجدان اهميت كمتري ميدهيم. شايد اساساً تعريف وجدان متفاوت ميشود. به همين ترتيب، مردم روستاها و رفتارهاي سنتيشان بسيار ملاحظهكارانه است در حالي كه مردم شهرهاي بزرگ فرصت ملاحظه كاري ندارند. جوانان قديمي در رابطههاي عاطفيشان بسيار ملاحظهكار بودند. امّا نوجوانان تازه به بلوغ رسيده امروز در اين زمينهها واهمه كمتري دارند و به همين شكل كمملاحظهترند ...
۶. اين جمله معروف داستايوفسكي كه " اگر خدا نباشد همه چيز مجاز است." به نظر نگارنده زاويه مهمي از روح دنياي مدرن را بازگو ميكند. در روند دنياي جديد، تعداد مجازها بيشتر ميشود؛ پس خدا كمتر ميشود.
۷. فاكنر در خشم و هياهو، از زبان آن كسي كه در پايان داستان، آشفتگيهاي قهرمان داستان را به سخره ميگيرد؛ مينويسد: "خوشحالم كه از آن جور وجدانهايي ندارم كه دائم مثل توله سگ مريض مراقب آن باشم."
تقديم به خوابگرد عزيز؛ كه خود گواهي بر اين ادّعاست.


۱. بر خلاف آنچه كه هميشه در برنامههاي كودكان ترويج ميشد؛ اين بار قهرمان داستاني كودكانه، غولي سبز، زشت و بينزاكت است كه نه تنها هيچ بهرهاي از زيبايي و وقار ندارد بلكه هيچگونه تمايلي نيز به آنها نشان نميدهد. اين غول سبز، شاهزادهاي كه اسير زيبايي و شكوه شاهنشاهي خود است را با جادوي طبيعي و زشت بودن رها ميكند. بر خلاف هميشه، در اين داستان، ديو با بوسه دلبر به جواني زيبا تبديل نميشود؛ بلكه اين بار دلبر زيبا با بوسه ديو به غولي زشت امّا مهربان و بيريا تبديل ميشود.
خوشي قصّه اينجاست كه شخصيت منفي، بدجنس و اعصاب خورد كن داستان؛ فرشتهاي زيباست كه مدام دام سحر و زيبايي در ميان زندگي غول سبز ميافكند. امّا در نهايت، ثمر تلاشهاي موذيانه فرشته زيبا و بدجنس، طنين باد شكم غول سبز است كه جهاني را به تشويق و تمجيد وا ميدارد.
2. آنچه در بالا گفته شد، ممكن است شائبه موضوعي ناتوراليستي را به وجود آورد كه البته اين متن در پي آن نيست. گفته ميشود كه اميل زولا در جمع دوستان خود، هنگام نوشيدن فرياد ميكشيد: " زنده باد زشتي". امّا نهفت به زمزمه ميگويد: " زنده باد انتقاد "
3. انتقاد ميتواند اعتراض به وضع موجود باشد. اعتراض به هر وضعي كه موجود است. فارغ از اينكه وضع موجود چه باشد. اعتراض به زيبايي چهرههاي شخصيتهاي كارتوني، اعتراض به تعريف خوشبختي، اعتراض به دموكراسي، اعتراض به وجود عدم دموكراسي، اعتراض به جنگ، اعتراض به دينمداري، اعتراض به عدم دينمداري و ...
امّا نكتهاي هست: گاهي اوقات خود انتقاد، به مثابه وضعي موجود شكل ميگيرد. در آن صورت اعتراض به انتقاد به عملي انتقادي تبديل ميشود. انتقاد از انتقاد.
به نظر ميرسد فقدان " انتقاد از انتقاد " مباحث روشنفكري و محيط خلاق هنري امروز ما را بيش از پيش كسل كننده كرده است.
نكته جالب اينجاست كه برخي از منتقدين ما هيچگاه انتقادي كه متوجه آنان است را برنميتابند. به اين ترتيب است كه آنها به سيستمي منفعل تبديل ميشوند كه ديگران را با جمله تكراري " خودش هم نفهميده كه چي گفته " نقد ميكنند. اين سيستم منفعل در خاكريز كلمات درشت و نيشهاي فلسفي خود را حفظ ميكند. همانطور كه پيش از اين گفته شد؛ اين سيستم، انتقاد از خود را برنميتابد و جسارت انتقاد كردن از خود را ندارد. امّا تجربه نشان داده است كه اين سيستم با روشهاي سادهتري حل ميشود: هديه، چشم و ابرو ... با حساسيت بالايي نسبت به جنسيت مخاطب!
4. آنقدر اين جمله فرهادپور را تكرار كردهاند كه نجّار سر كوچه ما هم هنگام ميخ زدن به چارچوب از پيش آماده در، ميگويد كه انتقاد سازنده بيمعني است و انتقاد فقط تخريبياش خوب است...
گاهي اوقات با مطالعه چند كتاب و شنيدن چند سخنراني، با مدل انتقاد كردن آشنا ميشويم، گفتن جملات دهان پركن را ياد ميگيريم و به اين ترتيب اصول موضوعهاي براي انتقاد كردن پيدا ميشود. اين اصول موضوعه ستونهاي خانهاي را ميسازند كه بيش از هرچيز تو خالي است، چرا كه منفعل است. چرا كه تنها رودهدرازي ميكند. انتقاد از انتقاد، يعني تخريب اين خانه ثانوي. البته بعضيها تا ابد ستونهاي اين خانه را از پايين به بالا ميليسند و از بالا به پايين...
براي انتقاد از مذهبي كه به انحراف رفته ميتوان ريشههاي برداشت غلط ديني را از طريق امر به معروف و نهي از منكر، قيام حسيني، مورد نقد قرار داد؛ امّا گاهي خود اين امر به معروف و نهي از منكر احتياج به انتقاد دارد (كه دارد) يا براي نمونه گروهي از هنرمندان به انتقاد از انجماد حاضر در موسيقي ايراني از ريشهيابي ضعفهاي رديف و زير سوال بردن آن استفاده ميكنند امّا گاهي محصول اين انتقاد در حد يك كار انگشت نماي نخ نماي تكراري تخفيف پيدا ميكند كه نمونههاي فراوان آن را در اجراهاي اخير برخي گروههاي موسيقي ايراني ميتوان شنيد. به همين ترتيب است وضع برخي انتقادهاي موجود به نظام نئوكلاسيك، پوزيتيويسم و فيلمهاي هاليوودي...
گروهي فكر ميكنند كه بعد از صدها سال قرآن مجدداً بر شخص آنها نازل شده است و ديگران از معني آن هيچ نميدانند، گروهي فكر ميكنند گوشههاي رديف دستگاهي موسيقي ايران از طريق كمر اجدادشان به آنها منتقل شده است و از ابتدا در زيستگاه زهداني آن را تنفس كردهاند، گروهي هم تصور ميكنند كه صاحب سند مالكيت متفكرين انتقادي هستند و الخ.
5. هميشه برنامههاي كودكانه، بچهها را از مرگ و اسكلت و جمجمه ميترساند. امّا اين بار، عروس عاشق، يك دختر مرده است. با كرم قبري كه چشمانش را درآورده و صدايش در جمجمه خالي عروس طنين مياندازد. كرم قبري كه براي دلتنگي دخترك اشك ميريزد.



پارهنوشتههاي فوق از دو نامه نيما، با اندكي دخل و تصرف و مخلوط كردن آنها برداشت شده است. اين نامهها در اواخر پاييز سال 1307 در شهر بارفروش (بابل) نوشته شدهاند. نيما در اين دو نامه اشارههاي جالبي به شهر بارفروش دارد: "بارفروش شهر كوچك قشنگي است. چيزي كه هست نيما براي آن زود است." يا توصيف شاعرانه: "به روشنايي افق كه در سطح امواج قشنگ بابل رنگارنگ ميشود، به كوههاي برف گرفته دور دست كه بيفش ميزند و به جنگلهاي سياه و عبوس جنوب يا توصيف شاعرانه: "به روشنايي افق كه ر سطح امواج قشنگ بابل رنگارنگ ميشود، به كوههاي برف گرفته دور دست كه بيفش ميزند و به جنگلهاي سياه و عبوس جنوب؛ چشمهاي من دوخته شده اشكال مختلفهي يك عالم خيالي مرا مجذوب ميدارد. در اين حين الحاني ميشنوم كه در زير ابرهاي پرتاب شده و پايين افتاده براي من به منزلهي موسيقي روح است." اما جالبترين اشاره نيما به تئاتر اين شهر است: "وقتي كه به اين شهر آمدم تئاتر ميدادند. يك تئاتر قديمي از تئاترهاي مولير و با يك وضع دهاتي، زيرا بارفروش نه نويسنده دارد نه تئاتر نويس. نه يك اركستر كه بتوان آن را اركستر اسم گذارد. تقريباً پانصد نفر شهري و دهاتي در اين تئاتر حاضر بودند. حاكم و روساي شهر با طمطراق خود رروي صندليهاي صف اول مينشستند."
فكر ميكنيد بعد از 80 سال چه تغييراتي در وضع تئاتر اين شهر به وجود آمده است؟
1.سام عزيزم حتماً به خاطر دارد: يكي از غروبهاي سرد آذرماه چند سال پيش، بهاالدين خرمشاهي را از محل كارش در خيابان فلسطين تا محل سكونتش در سعادت آباد همراهي ميكرديم. بين راه (دقيقاً در تقاطع جلال آل احمد!) بود كه فندك خرمشاهي از كار افتاد و ما به دنبال كبريت براي او ميگشتيم تا بتواند پيپش را از نو راهاندازي كند. آنجا بود كه ايشان طبق روال هميشگياش از يك بهانه كوچك داستان مفصلي را تعريف كرد كه پيرامون " كامران فاني" و نبوغ و تلاشش بود. در پايان داستان، خرمشاهي به اين نتيجه رسيد كه روزي بايد رسالهاي در باب ارتباط نبوغ و استعمال دخانيات بنويسد. نيّت او از اين گفته هر چه بود، ما را بيش از پيش در سيگاري بودنمان غوطهور كرد.
پ.ن.1. سيد جواد طباطبايي در انتقاد از خرمشاهي، به نوعي او را در عالم انديشه اهل تفنن دانستهاست. البته خرمشاهي نيز به نوبه خود عباس كيارستمي را در عالم هنر اهل تفنن ميداند.
پ.ن.2. تا به حال كسي را نديدهام كه به اندازه كامران فاني سيگار بكشد. او آنقدر در اين كار ممارست دارد كه نميتواند خود را پايبند جاسيگاري كند.
2. حتماً نوازنده، نقاش، فيلمساز، نويسنده، فعال سياسي، فيلسوفهاي نام آشنا و شناخته شدهاي در ايران وجود دارند كه سيگاري نباشند. امّا متاسفانه مشاهدات اندك و ناچيز بنده، هيچ نمونهاي از موارد فوق را در بر ندارد كه لااقل سيگاري نباشند. چه بسا كه عمدتاً بيشتر از يك سيگاري ساده هستند. شايد اگر روزي خرمشاهي بخواهد رساله فوق را بنويسد، شواهد و قرائن بسياري خواهد داشت.
3. زماني كه پزشكان متوجه اثرات مضر سيگار شدند، صاحبان كارخانههاي سيگار سازي تلاش بسياري كردند تا خبر ضررهاي سيگار منتشر نشود. حتّي شنيدهام كه در اين بين چند نفر كشته شدند. امّا وقتي كه آگاهي از مضرات سيگار عالمگير شد؛ حجم خريد و فروش سيگار هيچ تغييري نكرد، بلكه روز به روز بيشتر و بيشتر شد. امروزه روي هر پاكت سيگار، در اغلب كشورهاي دنيا جملاتي اينچنيني نوشته شده است: سيگار عامل اصلي سرطان است. سيگار شما را ميكشد. با سيگار جوان ميميريد يا جملاتي مشابه اينها. وقتي كسي پاكت سيگار را باز ميكند، حتماً اين عبارات را ميبيند؛ امّا چرا به آن بي توجه باقي ميماند؟ به اين جملات باور ندارد يا آنكه خطرات سيگار را به جان ميخرد؟
4. ميگويند وقتي به سراغ ديوانگان و زندانيان ميرويد، سيگار را فراموش نكنيد. ديوانگان و زندانيان دو گروهي هستند كه ميشل فوكو در كتابهاي "تاريخ جنون" و " مراقبت، تنبيه، زندان" به خوبي جزئيت آنها را در مقابل كليّت نشان داده است. به حاشيه نروم: آنهايي كه در حاشيه كلّ قرار ميگيرند؛ عموماً سيگاري هستند. اين را لااقل به عنوان يك فرضيه بپذيريد.
5. وقتي جريان اصلي (Main Stream) تو را دعوت به زندگي سالم ميكند، وقتي خانواده، رسانههاي گروهي، معلّْم مدرسه، همسايگان، اقوام و همكاران همه تو را از سيگار كشيدن منع ميكنند؛ سيگار كشيدن خود به مثابه يك امر انتقادي جلوه خواهد كرد. بله! يك امر انتقادي. چرا كه نه؟ وقتي شاشيدن به ديوار بلورين نزاكت، بلند كردن كتاب از كتابخانه دانشگاه، بستن آب به خاليهاي ديگران، قهر كردن با ننه و حتّي سوت زدن در مجراي خصوصيترين جاها و رفتارهاي انسان يك عمل انتقادي به حساب ميآيد؛ سيگار كشيدن حتّي اگر در مستراحهاي عمومي هم صورت بگيرد، كاركرد انتقادي خود را از دست نخواهد داد.
چه حوصلهاي ريرا!
بگو رهايم كنند. بگو راه خانهام را به ياد خواهم آورد.
ميخواهم به جايي دور خيره شوم
ميخواهم يك لحظه به اين لحظه بنديشم
ميخواهم سيگاري بگيرانم

پ.ن.3. با توجه به اينكه محسن عزيزم ( من و ديگري) تقريباً وبلاگ خود را در هفتههاي وقف نهفت كرده است، و اينكه همچنان خود را تنها مخاطب جدي وبلاگ او ميدانم؛ به لحاظ عنوان، ميخواستم اين پست را به ايشان تقديم كنم ولي بنا به دلايلي كه بين (من و او) كاملاً مشهود است و از ديگران محفوظ است؛ از اين خيال درگذشتم. امّا با توجه به ساير مطالبي كه سر باز كردن آنها را ندارم، از محسن عزيزم خواهش ميكنم كه نام وبلاگش را از (من و ديگري) به (من، او و ديگري) تغيير دهد.

1. در متون ادبي و تحليلهاي سياسي قديم ايران، قدرت اجتماعي همواره به دو گروه اصلي تقسيم ميشود: نخست دولت، كه در حيطه اقتدار سلطنت و حكومت شاه بوده است. دوم ملّت، كه در حيطه اقتدار دين و زير نظر روحانيون بوده است. عدم درك صحيح از واژگان ملّت و دولت در مفهوم تاريخي و كاربردي آنها، موجب بدفهميهايي ميشود چراكه عموماً ملّّت را با مفهوم nation يا مردم يك سرزمين مترادف ميدانند.
آجوداني در اين باره مينويسد: " چنانكه يكي از مسائل مهم تاريخ ايران مربوط است به اختلاف ملّت و دولت، غالباً اين گونه برداشت ميشود كه اين اختلاف ريشه در استبداد سياسي و استبداد ايراني داشته است. پيش فرض چنين تفسيري ظاهراً اين است كه ملّت را در معناي nation تصور كردهاند. حتي عدهاي بر اساس چنين اختلافي ]به غلط[ ملّت را ضد استبداد و آزاديخواه تصور كردهاند. اما ملّت به معني شريعت و گاه پيروان شريعت است و اين اختلاف ملّت و دولت اختلافي است قديمي و تماماً مبني بر تلقي شيعه از حكومت است و جنبه مذهبي و شريعتي دارد. به عبارتي وقتي كه از اتحاد دولت و ملّت سخن به ميان ميآيد منظور اين است كه دولت بايد مطابق شريعت و قوانين شريعت عمل كند.
2. شيخ ابراهيم زنجاني در كتاب "سرگذشت زندگي من" مينويسد: "كاش اختلاف دولت و ملّت، يعني درباريان و آخوندها، بر سر ترتيب اداره مملكت و نفع ملّْت و بقا استقلال آن بود... امّا اختلاف بر سر اين است كه اموال يك مشت رعيت بدبخت را دولتيان بيشتر بخورند يا ملاها."
3. مفهوم ملّت پس از انقلاب مشروطه تغييراتي داشته است. اما در سالهاي اخير، عملاً با رويكرد خاصي به معني ملّت روبرو هستيم. چون طبق آنچه پيش از اين گفتيم، دولت و ملّت در حال حاضر متحد هستند.
حال وقتي رئيس جمهور در مصاحبه با شبكههاي خبري خارجي مكرراً حمايت ملّت از دولت را به رخ جهانيان ميكشد، پس ذهن خود چه مفهومي از ملّت را مد نظر دارد؟ ملّت به معناي پيروان شريعت (طبق درك تاريخي) يا ملّت به معني همه مردم سرزمين ايران.
4. يوسف اباذري در يك سخنراني اشاره ظريفي به گفتههاي بازرگان داشت: " هر كسي كه از پول نفت بخورد، پوفيو... است." روشنفكر نازنين وطن ما، از آنجايي كه خود از پول نفت استفاده ميكند، دستهايش را بالا برد و طبق گفتههاي بازرگان خود را يك روشنفكر پوفيو... معرفي كرد.
5. آدورنو در هانس كوچولو: " روشنفكران كسانياند كه از موهبتهاي يك جامعه بد استفاده ميبرند و با اين همه رسيدن به جامعهيي كه از دغدغه سود و منفعت نجات يافته باشد، در گرو فعاليتهاي آنهاست؛ فعاليتهايي كه از نظر اجتماعي سود آور نيست. اين تضادي نيست كه به راحتي مورد پذيرش واقع شود... روشنفكر به طرزي جانخراش و زنده بر سر دو راهي تحقير كنندهيي به سر ميبرد كه سرمايهداري متاخر به صورت پنهاني به وابستگان خود نشان ميدهد: يا او هم يكي مثل آدمهاي بالغ شود، يا هميشه كودك باقي بماند."

خدایا ما نزدیکیم،
نزدیک و در دسترس...
خمیده از باد بدان جا رفتیم،
رفتیم بدان جا تا خم شویم
بر گودال و گنداب رو.
خدایا، بدان جا رفتیم تا سیراب شویم.
همه خون بود، همه آن بود
که تو ریختی خدایا...
نوشیده ایم.
خدایا، از خون و از تصویر تو که در خون بود، خدایا
خدایا برای ما دعا کن
ما نزدیکیم.